تو ارزشش را داری

گفتم:((بچه نشو.اگر بخواهی می توانیم در موردش حرف بزنیم.
تو در مورد احساسات من اشتباه می کنی.))
از چرخاندن لیوانش دست کشید و به من نگاه کرد.((نه من اشتباه نمی کنم.
می دانم که دوستم نداری.))
این حرفش مرا گیج تر از قبل کرد.
ادامه داد:((ولی من برای بدست آوردن عشق تو مبارزه میکنم.
چیزهایی در زندگی هستند که ارزش دارند تا تا انتها برایشان مبارزه کرد.))
ساکت بودم.
گفت:((تو ارزشش را داری))

                                                                     

                                      از کتاب کنار رودخانه پیدرا نشستم و گریه کردم

/ 4 نظر / 5 بازدید
الینا

ما آدما عادت داریم وقتی کسی رو بدست میاریم و با اون خوشبختیم احساس نارضایتی بهمون دست میده عادت داریم که معشوقمون و اذیت کنیم و براش ناز کنیم عادت داریم که درمورد چیزایی که حتی با نزدیکترینمون حرف نمیزنیم با معشوقمون حرف بزنیم از یه طرفم عادت داریم که همیشه دوسش داشته باشیم عادت داریم که با وجود اون به کسی ام فکر کنیم که اگه اون نشد این باشه ما خیلی عادتا داریم...

الینا

میدانی...؟ انگار کسی... که نمی دانم که؟ جایی... که نمی دانم کجا؟ در خانه تکانی دلش... مرا... و خاطراتم را... به آوار فراموشی سپرده ست! گم گشته ام کجا....؟ ندیده ای مرا ...؟

الی

سلام، من این کتاب رو چند سال پیش خوندم! (البته به قولی میشه گفت دیباچه اش رو) خوشم نیومد، گذاشتمش کنار! یادمه از یکی از دوستام امانت گرفته بودم! حالا الان با این تبلیغ شما خوشم اومد دوباره پیداش کنم و بخونمش! شاید این بار خوشم اومد! این قسمتش که خوب بود! دوست داشتم[چشمک] ممنون

المیرا

سلام بعد کلی وقت فرصتی شد تا سر بزنم عالی بود راستی تبریک میگم بخاطر برد رئال:((((((((((((