قاشق

یک دانشجوی ترم یک برای اولین بار به سلف دانشگاه می رود.غذایش را می گیرد.به طرف قاشق و چنگالها می رود. قاشق و چنگالها جدا نیستند و این خیلی عصبانیش می کند.یک قاشق برمی دارد. به دقت نگاه می کند. یک لکه ی بسیار ریز روی قاشق پیدا می کند. به شدت عصبانی می شود, می خواهد برود و به مسوول سلف شکایت کند ,ولی با خودش فکر می کند احتمالا چنین اشتباه بزرگی باعث اخراج شدن چند نفر از کارکنان سلف می شود,دلش می سوزد. قاشق را کنار می گذارد تا کس دیگری آن را بر ندارد.یک قاشق دیگر بر می دارد.یک جسم خارجی قهوه ای به قاشق چسبیده است یک دانشجوی دیگر با دیدن قاشق می گوید:((یادش به خیر ترم قبل آخرین غذا قرمه سبزی بود)) و رد می شود و می رود.
دانشجوی ترم یکی قاشق را کنار می گذارد و در حالی که هنوز توی کف قاشق قبلی است یک قاشق دیگر بر می دارد.زل می زند به چشمهایش. او هم زل می زند به چشمهایش. یک لاک پشت با دهانش قاشق را گرفته و از آن آویزان است. بهش سلام می کند,ولی لاک پشت مودب تا دهانش را باز می کند تا جواب بدهد میفتد توی ظرف قاشق چنگالها. به سرعت همان قاشق اولی را برمی دارد و می رود تا اولین غذای دانشگاه را بخورد...

/ 13 نظر / 3 بازدید
نمایش نظرات قبلی
زینب

ترم اولیه دیگه هنوز عادت نکرده... میسی قشنگ بود..[نیشخند]

نبضگیر

مژده ای مرغ چمن فصل بهار آمد باز پیشا پیش عیدتان مبارک

معصومه کوچولو

سلام عمو احمد ممنون از حضورت ببخشی چرا گفتی چون من بچه نیستم دیگه نمیام ؟؟؟[گریه] ببخشی عمو اما به من یاد دادن که بزرگی به عقله نه به سن پس لطفا انقد خودتون رو بزرگتر از من ندونین همه ی اونایی که از وب من بازدید میکنن خیلی از من بزرگترن ناراحت شدم [ناراحت]

maryam

slm mer30 ke sar zadi.khoshhal misham bazam biay

هستی

من نمیدونم چرا وبلاگم اصلا نظر نداره .... خیلی کمه[ناراحت] البته اشکال نداره ها چون واسه دله خودم مینویسم ولی خوب خودت که میدونی وقتی میای و می بینی نظر داری کلی دلت شاد میشه...منتظرتم آپم..[گل]