رژ لب

لیست خرید را برداشتم و از خوابگاه بیرون آمدم.یک دختر داشت تنها توی پیاده رو قدم می زد.
یک ماشین که 3 تا پسر توش بودند,جلوی پاش ترمز کرد.دختر به پسرها فحش دادو قدمهایش را سریع تر کرد.رفتم اون طرف خیابون تا به لبنیاتی بروم.داشتم به مغازه ها
نگاه می کردم.یک دختر بچه دستم را کشید و گفت:((آقا,آقا لطفا آدامس بخرید,تو رو خدا,دعا می کنم همه نمره هاتون 20 شه))نگاهی به دختر کردم.((تو رو خدا خیلی گشنمه,می خوام یه چیزی بخورم,تو رو خدا,تو رو خدا))دلم سوخت.برای خودم و هم اتاقی هام آدامس خریدم.خیلی خوشحال شد و شروع به دویدن کرد.وارد لبنیاتی شدم.لیست را بیرون آوردم و به فروشنده دادم.فروشنده شروع به آماده کردن آنها کرد.سرانگشتی حساب کرده بودم,با قیمت هایی که می دانستم حدود 17 هزار تومن می شد.18 هزار تومن روی پیشخوان گذاشتم.مشغول تماشای تلویزیون مغازه شدم.تحلیل خبری بود.یک کارشناس داشت علل تورم بی سابقه ی یک درصدی در یک کشور اروپایی را بررسی می کرد.حرفش تمام شد.کارشناس دوم در مورد زنگ خطر و شمارش معکوس نابودی اقتصاد آن کشور می گفت.
کارشناس سوم داشت در مورد....آقا ببخشید..صدای فروشنده بود.لبخند زدم وگفتم:پول را گذاشتم روی پیشخوان.گفت:بله دیدم ولی شد 21700قابلی هم نداره.بقیه پول را به او دادم.
تشکر کردم و اومدم بیرون.یک ماشین با سرعت زیاد در حالی که صدای کف و سوت ازش
می اومد رد شد.همون ماشینی بود که وقتی از خوابگاه اومدم بیرون دیدم وهمون دختر..
برگشتم طرف خوابگاه.داشتم به مغازه ها نگاه می کردم.یک دختر بچه با خوشحالی از یک مغازه بیرون دوید.یک رژ لب توی دستش بود.همون دختری بود که ازش آدامس خریده بودم.وارد خوابگاه شدم.جلوی سالن اجتماعات شلوغ بود.ایستادم و نگاه کردم.دو نفر کنارم ایستاده بودند و با هم حرف می زدند.اولی گفت:حالا چرا گیر دادی بریم این همایش؟
دومی گفت مگه نمی بینی کیک و ساندیس می دن؟اولی گفت:چی شده مهربون شدن کیک و ساندیس می دن؟دومی گفت:تو عنوان همایش رو نگاه کن.اولی نگاهی به بنر کرد.پوزخندی زد.دومی هم پوزخند زد.یکی از هم اتاقی ها را دیدم.خرید ها را به او دادم.می خواستم بروم نمازخانه و یه کم قرآن بخونم,بلکه آدم شم. خیلی وقت بود قرآن نخوانده بودم.وارد نمازخانه شدم.عجیب بود,همه جا تاریک بود.یک پروژکتور روشن بود و داشت مستندی در مورد بی بند و باری در غرب پخش می کرد.بعد هم نوبت تحلیل و تفسیر آن مستند بود.بیخیال شدم.رفتم اتاق.

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
آیدا

به عنوان یه داستان کوتاه نویس باید بهتون آفرین گفت و اگه واقعی باشه وای به حال مملکت

نبضگیر

آدم وقتی جوان باشه وتیزبین مثل شما،در اطرافش خیلی حوادث تلخ و شیرین را روئیت خواهد کرد. ولی وقتی به سن پیری مثل من برسه،در اطرافش چیزی نخواهد دید ونخواهد شنید و وقتی به سوپری برسه یادش میوفته که کیف پولشو نیاورده و موقع برگشتن هم راه خونه رو گم می کنه و بعدشم یادش میره که چی می خواست بخره....

نبضگیر

حاصلی نشد نصیبم از این رنج وزندگی پیری رسید غرق بطالت پس از شباب از درس و بحث مدرسه ام حاصلی نشد کی میتوان رسید بدریا ازین سراب

رهاتر از رها

عادت کرده ام کوتاه بنویسم کوتاه بخونم کوتاه حرف بزنم کوتاه نفس بکشم تازگی ها دارم عادت می کنم کوتاه زندگی می کنم یا شاید کوتاه بمیرم نمی دانم فقط عادت ...

ahmad

ُسلام چه جالب هم اسمیم گاهی توی بعضی خاطره ها میشه یه دنیا تجربه و شادی و غم رو دید من هم باید تصمیم بگیرم بعضی از خاطراتم رو بنویسم به من هم سر بزنید خوشحال میشم ممنون خدانگهدار[گل][خداحافظ]