بهره وری

داشتم درس مدیریت را مرور می کردم و  خلاصه می نوشتم . بچه ی برادرم که کلاس سوم دبستان است ،کنارم بود. یکی از برگه های خلاصه ها را برداشته بود و نگاه می کردو به سختی سعی می کرد آنها را بخواند. گفتم :((آخه تو چی سر در میاری از اینا؟)) گفت :((دوس دارم نگاه کنم.)) گفتم :((باشه.))
ناهار حاضر شد و رفتیم ناهار بخوریم . بعد از ناهار بچه برادرم بلند شد تا دستش را بشوید. مادرم برای این که به او یادآوری کند که چند ظرف را هم ببرد و دست خالی نرود گفت:((صبر کن ،صبر کن ،بهره وری می دونی چیه ؟)) گفت :((بهره وری ؟))  مادرم گفت:((بله بهره وری.)) بچه برادرم کمی فکر کرد و گفت:((مجموع حجم کالا و خدماتی که سازمان ارایه می کند!)) چشم من و مامانم و برادرم و بهره وری و کالا و خدمات و سازمان نزدیک بود از حدقه بیرون بیفته. فکر کنم رقیب جدیدم رو توی کنکور مدیریت اجرایی پیدا کردم! 

/ 6 نظر / 12 بازدید
نازنین

مرسی ک سرزدی خخخخخ ماشا...به بچه برادرت[خنده]

دنیا

سلام .رشته مدیریت رشته جالب و جذابیه .موفق باشی .نا گفته نماند که منم دارم مدیریت کسب و کار می خونم.

بنی جون

همینه که میگن بچه ها باهوش ترن[خنده][زبان] خدا حفظش کنه برادر زادتو[گل]

رها

دم بچه ی برادرتون گرم واقعا

paleblue

خیلی جالب بود[لبخند]