غروب

نمازش تمام شد.دستهایش را به سوی آسمان دراز کرد تا دعا کند.نگاهش از پنجره به آسمان افتاد.خورشید داشت غروب می کرد.دستهایش را پایین آورد.بلند شد تا نماز بعدیش را بخواند.

/ 9 نظر / 5 بازدید
بهار

ســلام مطلب تصویری برای پرستش قشنگ بود .

رهاتر از رها

یعنی اینقدر دیر نمازش رو خونده که درحال قضا شدن بوده؟! درست متوجه شدم یا نه؟!

رهاتر از رها

روزگارا…. تو اگر سخت به من میگیری، باخبر باش که پژمردن من آسان نیست. گرچه دلگیرتر از دیروزم، گرچه فردایی غم انگیز مرا میخواند. لیک باور دارم…. دلخوشیها کم نیست…. زندگی باید کرد….

احمد

چشمها را باز کردم.......آه دیدم یار رفته یار رفته آنهمه آهنگ خوش از پرده پندار رفته بر درخت آرزوی کهنه من خورده تیشه نونهال آرزویی شل شد ز ریشه پشت شیشه باز برف سیم پیکر شاخه ها را بار میزد باز باد مست خود را بر در و دیوار میزد در رگ من نبض حسرت تار میزد....

الین

سلووووووم ممنون که سر زدی اره موافقم...هرکی دوسش داری بهت نمیگه دوستت دارم این آپت در عین سادگی به نظر من خیلی پر محتوا بود اونجا که "نگاهش از پنجره به آسمان افتاد..." خیلی واسه من یکی معنی داره...کلی فکر در اون یه لحظه از ذهن آدم میگذره بازم ممنون فعلا

HaMed

همیشه همینه ما اسیر یکسری قوانین شدیم بدون اینکه دلیلشون رو بدونیم. خیلی قشنگ بود