تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو

تـاب بنفــشه می دهــد طــره مشـک سـای تـــو             پـرده غنـچـه مـی درد خـنــده دلگشـای تو

ای گل خوش نسیــم من بلـبـل خویش را مســوز            کز سر صدق میکنـد شب همه شـب دعـای تو

من کــه ملــول گشتـمی از نفـــس فرشتـگـــان               قـــال و مقــال عـالمی می کـشـم از برای تو

دولـت عشـق بین که چـون از سر فقـر و افـتـخـار             گوشــه تاج سلــطنت می شــکـنـد گدای تو

خرقـــه زهــد و جـام مـی گرچه نه در خور همند              ایـن همـه نقــش می زنـم از جهـت رضای تو

شــــور شـراب عـشـق تـو آن نفســم رود ز ســر             کـاین ســر پرهــوس شـود خـاک در سرای تو

شـاه نشیـن چشــم من تکـیه گـه خیــال توسـت           جای دعــاسـت شـاه من بـی تـو مـباد جای تو

خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن        حافـظ خوش کلـام شد مرغ سخـن سـرای تــو

/ 6 نظر / 4 بازدید
شهرزاد

فوق العادهههه فقط یه ذره سخت بود

رهاتر از رها

دل من دیر زمانی ست که می پندارد: « دوستی » نیز گلی ست مثل نیلوفر و ناز ، ساقه ترد ظریفی دارد بی گمان سنگدل است آن که روا می دارد جان این ساقه نازک را -دانسته- بیازارد! در زمینی که ضمیر من و توست از نخستین دیدار، هر سخن ، هر رفتار، دانه هایی ست که می افشانیم برگ و باری ست که می رویانیم آب و خورشید و نسیمش « مهر » است . گر بدان گونه که بایست به بار آید زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف که تمنای وجودت همه او باشد و بس بی نیازت سازد ، از همه چیز و همه کس زندگی ، گرمی دل های به هم پیوسته ست تا در آن دوست نباشد همه درها بسته است در ضمیرت اگر این گل ندمیده ست هنوز عطر جان پرور عشق گر به صحرای نهادت نوزیده ست هنوز دانه ها را باید از نو کاشت آب و خورشید و نسیمش را از مایه جان خرج می باید کرد رنج می باید برد دوست می باید داشت با نگاهی که در آن شوق بر آرد فریاد با سلامی که در آن نور ببارد لبخند دست یکدیگر را بفشاریم به مهر جام دل هامان را مالامال از یاری ، غمخواری بسپاریم به هم بسراییم به آواز بلند - شادی روح تو ! ای دیده به دیدار تو شاد باغ جانت همه وقت از

یه دوست

سلام زود بیاین خبرای جدید دارم[لبخند]

یه دوست

ببخشید آدرس رو اشتباه وارد کردم خبرای جدیدم اینجاست[نیشخند]