فراسوی نیک و بد

آنچه از سر عشق انجام می شود،فراسوی نیک و بد است. نیچه

 
بس..
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٢٠
 

چند و چون دلت نمی پرسم، چند از آن چانه بد شنیدن؟ بس

تا به کی دوری ات روا باشد؟ تا به کی روی مه ندیدن؟ بس..



 
 
مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٦/٢/٧
 

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

 

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

 

من همان به که از او نیک نگه دارم دل

که بد و نیک ندیده‌ست و ندارد نگهش

 

بوی شیر از لب همچون شکرش می‌آید

گر چه خون می‌چکد از شیوه چشم سیهش

 

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم

که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

 

از پی آن گل نورسته دل ما یا رب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

 

یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند

ببرد زود به جانداری خود پادشهش

 

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرامگهش


 
 
غم جانسوز
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٢/۱۱
 

بر شنیدن غمِ جانسوزِ دلِ خسته ی من

کم مباد اجرت اگر حوصله گاهی باشد

 

 


 
 
به هر قیمتی
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/۱/۱٠
 

تو این عهد قحطی عشقای پاک، گل نازنینم تو یه نعمتی

اگه خیسه چشمام تو خوبم بخند، تو باید بخندی، به هر قیمتی


 


 
 
گوهر
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٩/٢٢
 

تو خود ای گوهر یک دانه کجایی آخر 

کز غمت دیده مردم همه دریا باشد

حافظ



 
 
به هوا عطر تو بود..
نویسنده : احمد - ساعت ٧:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/۸/٢
 

نظری بر من دیوانه بینداز دمی/ مهر این عاشق دلخسته کن آغاز دمی

دم بر آوردم و گویا به هوا عطر تو بود/ حیفم آمد به چنین دم بکنم بازدمی




 
 
لب او بر لب من..
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۳
 

لب او بر لب من، این چه خیالست و تمنا؟

مگر آنگه که کند کوزه گر از خاک سبویم

سعدی



 
 
نگاهت آبیست..
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

رنگ چشمان تو در آینه مردم دیدند

من از آیینه شنیدم که نگاهت آبیست..


 
 
خاطر اغیار
نویسنده : احمد - ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٢/٢٤
 

دوست دارم که کست دوست ندارد جز من 

حیف باشد تو که در خاطر اغیار آیی

سعدی


 
 
تنگنای شوق
نویسنده : احمد - ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/۱٥
 

شهری به گفت و گوی تو در تنگنای شوق

شب روز می کنند و تو در خواب صبحگاهی

سعدی

 

 


 
 
بیم زوال
نویسنده : احمد - ساعت ۳:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/۱/٤
 

آنچنان آلوده ست

عشق غمناکم با بیم زوال

که همه زندگیم می لرزد

فروغ فرخزاد

 


 
 
سرو
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۱٢
 

تا خیال قد و بالای تو در فکر منست 

گر خلایق همه سروند،چو سرو آزادم 

سعدی


 
 
نیست که نیست
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/۳
 

در سراپای وجودت هنری نیست که نیست 

عیبت آن است که بر بنده نمی بخشایی

سعدی

      


 
 
بی مهری تو
نویسنده : احمد - ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٦
 

خنده هایم همه را  تقدیم چشمت می کنم

گر کم است ای نازنین تقصیر بی مهری توست
 

 

 


 
 
مست
نویسنده : احمد - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
 

می نماید که سر عربده دارد چشمت

مست خوابش نبرد تا نکند آزاری

سعدی



 
 
مست
نویسنده : احمد - ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٢/٢٢
 

می نماید که سر عربده دارد چشمت

مست خوابش نبرد تا نکند آزاری

سعدی



 
 
ای قرص مهتابم
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢۳
 

زمستانست و بی برگی ،بیا ای باد نوروزم

بیابانست و تاریکی،بیا ای قرص مهتابم

سعدی



 
 
مرا در خانه سروی هست...
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/٢۳
 

مرا در خانه سروی هست کاندر سایه قدش

فراغ از سرو بستانی و شمشاد چمن دارم

حافظ 



 
 
چه راه هایی ...
نویسنده : احمد - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱٠/۸
 

چه راههایی که رفتم تا بفهمم جز تو راهی نیست ..
 

 


 
 
فریب
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱۱/٢٦
 

هی,فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دستِ عزیزی که تو دنیا را 

جز برای او و جز با او نمی خواهی.

من گمانم زندگی باید همین باشد 

مهدی اخوان ثالت



 
 
جادو شب
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٤
 

من این آزرده جان را می شناسم خوب،

درین جادو شبِ پوشیده از برگ گل کوکب،

دلم - دیوانه - بودن با تو را می خواست ...

مهدی اخوان ثالت

 


 
 
ordinary miracle
نویسنده : احمد - ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢۳
 

life is like a gift they say 

wrapped up for you everyday

open up and find a way

to give some of your own


 
 
پریشان
نویسنده : احمد - ساعت ۳:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۱٤
 

اگر روزم پریشان شد،فدای تاری از زلفش

که هر شب با خیالش خوابهای دیگری دارم 

مهدی اخوان ثالث

     


 
 
این شهر
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٢٠
 


 
 
what if
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/۳
 

What if wishes all came true
And each one had a star
That would keep it shining brightly
However near or far

What if a miracle appeared
And heaven was here for us to see
      Oh what if you, were to fall in love with me



 
 
لطف حق
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٥
 

لطف حق با تو مداراها کند..

چون که از حد بگذرد رسوا کند

 


 
 
دلی هست
نویسنده : احمد - ساعت ۱:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۳٠
 

no one is so accursed by fate

no one so utterly desolate

but some herat,though unknown 

Responds unto his own

 

برای هر کس ،هر چند شوریده بخت باشد

برای هر کس هر چند درمانده باشد

دلی هست،گرچه ناشناس

که به ندای دل او پاسخ گوید.


هنری لانگ فلو

 


 
 
پیشتر
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱۸
 

Not enjoyment,and not sorrow 

Is our destined end or way

But to act,that each to-morrow

Find us farther than to-day

هدف مقدر یا طریق ما

نه شادی است و نه اندوه

کار کردن است و بس،بدانگونه که هر روز

از روز پیش گامی پیشتر باشیم .

هنری لانگ فلو



 
 
من دوستدار روی خوش و موی دلکشم
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۸/۱٠
 


 
 
موج
نویسنده : احمد - ساعت ٤:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٩/٩
 

کاش موجی بودم و استاده بودی بر کنار 

تا پیاپی دم به دم پابوسی ات می آمدم

 


 
 
جای مهیا
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢٠
 

به خدا در دل من جای مهیا داری 

به خدا تاج سرم بر سر من جا داری  

 

 

 


 
 
تو بی اندازه زیبایی
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٢
 

نگیر از من 

اگر چشم از 

رخ ماهت

نمی گیرم

 

تو بی اندازه زیبایی 

تو بی اندازه زیبایی..



 
 
پرسش
نویسنده : احمد - ساعت ٦:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢۸
 

پرسشی از تو زمانیست که دلم راست،بگو

مانده اندر دل تو مهر دلم؟راست بگو 




 
 
مرگ زمان
نویسنده : احمد - ساعت ٢:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٧/٩
 

روزی 
زمان 
خواهد مرد

و
عشق
دفنش
خواهد کرد .  

ریچارد براتیگان  



 
 
شبح بوسه
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/٢
 

جهنمی 

بدتر از آن 

نیست 

که مدام

به یاد آوری

مدام

بوسه ای را

که

اتفاق نیفتاده است .

ریچارد براتیگان 



 
 
تاب نمی آورمت
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٦/۱٤
 

مدتی هست عزیزا که در خواب نمی آورمت 

این گونه که زیبا شده ای تاب نمی آورمت 




 
 
انتظار
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢۳
 

انگار
چند سال گذشت
تا من
یک سبد
بوسه بچینم
از لب هایش 
و بگذارم
در گلدانی به رنگ سحر
میان
قلبم

اما
انتظار
ارزشش را داشت

چون که
من
عاشق
بودم

 ریچارد براتیگان 



 
 
سیب
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٢٥
 

من از این عالم بیهوده چه خواهم؟

غیر یک سیب که من و تو بخوریمش با هم..

 



 
 
آرزویم
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱٩
 

آرزویم شده چشمان تو را خواب دیدن 

نفسی همچو دلم قلب تو بی تاب دیدن
 


 


 
 
آتش
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٥/۱۱
 

آتش آن نیست که از شعله ی او خندد شمع 

آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

حافظ 
 


 
 
تا نگاهم به تو افتاد
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/٥/٦
 

تا نگاهم به تو افتاد دلم ریخت 

دنیای منِ بی کس و بی کار به هم ریخت 



 
 
پریشانی
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٤/٥
 

حال و روزم به خدا خوشترِ ویرانی نیست 

کمتر از زلف تو در سینه پریشانی نیست 
 



 
 
خدا دنیا رو بد ساخته
نویسنده : احمد - ساعت ٢:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۱٩
 

اگه این راه طولانی تو رو از پا هم انداخته 

اگه روزای تنهایی, رو پیشونیت خط انداخته 

اگه تو قلب این دنیا ,واسه مثل تویی جا نیست 

تو خوبی نازنین من ,خدا دنیا رو بد ساخته
 



 
 
دارم می میرم
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۳/۸
 

شبو آتیش می زنم تا به ستاره ام برسم 

روزا رو پس می زنم به روزگارم برسم 

دیگه چیزی نمی خوام از این زمونه ی دروغ 

دارم می میرم خدا بذار به کارم برسم

 


 
 
دوش در خوابم در آغوش آمدی
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/٢/٢۸
 
ماه رویا روی خوب از من متاب   بی خطا کشتن چه می​بینی صواب
دوش در خوابم در آغوش آمدی   وین نپندارم که بینم جز به خواب
از درون سوزناک و چشم تر   نیمه ​ای در آتشم نیمی در آب
هر که بازآید ز در پندارم اوست   تشنه مسکین آب پندارد سراب
ناوکش را جان درویشان هدف   ناخنش را خون مسکینان خضاب
او سخن می​گوید و دل می​برد   و او نمک می​ریزد و مردم کباب
حیف باشد بر چنان تن پیرهن   ظلم باشد بر چنان صورت نقاب
خوی به دامان از بناگوشش بگیر   تا بگیرد جامه ​ات بوی گلاب
فتنه باشد شاهدی شمعی به دست   سرگران از خواب و سرمست از شراب
بامدادی تا به شب رویت مپوش   تا بپوشانی جمال آفتاب
سعدیا گر در برش خواهی چو چنگ   گوشمالت خورد باید چون رباب

سعدی


 
 
اندکی مرگ
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۳/۱/٢٥
 

تا قیامت دل دیوانه ام از پر زدنت غم دارد

اندکی مرگ دلم بهر فراموش شدنت کم دارد



 
 
بی تو
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۳/۱/۱٠
 

بی تو گل من, باغ دلم برگ ندارد 

دلتنگیِ این گونه کم از مرگ ندارد
 
 

 


 
 
اشک غمگین
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱٢/۱٢
 

منو آتیش نزن دیگه با اون اشکای غمگینت 

من عادت کردم ای خانوم به لبخندای شیرینت

 

 


 
 
غمزه
نویسنده : احمد - ساعت ۳:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢٦
 

مردم دیده چه تا دیر، به راهت باشد

دوریت این دلِ دلگیر، چه طاقت باشد

زخمیم از غم عشقت، مزنم زخم زبان

با چنان غمزه به شمشیر، چه حاجت باشد



 
 
مبادا که تو را
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/۱٥
 

همه ی شهر مهیاست مبادا که تو را
آتشِ معرکه بالاست مبادا که تو را

این جماعت همه گرگند مبادا که تو را
پیِ یک شامِ بزرگند مبادا که تو را

دانه و دام زیاد است مبادا که تو را
مردِ بدنام زیاد است مبادا که تو را

پشت دیوار نشستند مبادا که تو را
نانجیبان همه هستند مبادا که تو را

تا مبادا که تو را باز مبادا که تو را
پرده بر پنجره انداز مبادا که تو را

علیرضا آذر

 


 


 
 
نه من آنم...
نویسنده : احمد - ساعت ۱:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٩
 

نه تو آنی که ز دل ساده و آسان بروی 

نه من آنم که تو را ساده ز خاطر ببرم 



 
 
مرا در سینه غوغاییست
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱۱/٢
 

ز گیسوی پریشانت،مرا در سینه غوغاییست 

چو در قلبت ندارم جا،مرا چون در جهان جاییست؟

 



 
 
خاطرات
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/۱٠/٢٧
 

تو قلبت نیستم و اما ،هنوزم خاطراتم هست 

با اون که هستی آرومی ، ولی تنهایی هاتم هست 
 



 
 
دچار
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۸
 

من دچار غم چشمان چو آهوی توام

مبتلای خم مستانه ی گیسوی توام

کاری ام را نبود با همه ی خلق جهان

من به کار شِکرِ آن لب گل گوی توام

  

 

 


 
 
غم
نویسنده : احمد - ساعت ۳:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۳
 

وای اگر بی نفس لحظه ای سپری بشود

آن که دل دادیش عاشق دگری بشود

من نه همزاد،من نه همدم،من خود آنم که غمم

وای اگر غم عاشق خنده های دختری بشود

                   

 

 


 
 
ما را به زبان مکن فراموش
نویسنده : احمد - ساعت ٢:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱٠
 

...

شد سوی دیار آن پریروی
باریک شده زمویه چون موی

با او به زبان باد می گفت
کای جفت نشاط گشته باجفت

گیرم دلت از سر وفا شد
آن دعوی دوستی کجا شد؟

من با تو به کار جان فروشی
کارتو همه زبان فروشی

من مهر ترا به جان خریده
تومهر دگر کسی گزیده

گر با دگری شدی هم آغوش
ما رابه زبان مکن فراموش

غم در دل من چنان نشاندی
کازرم در آن میان نماندی

از خوبی چهره ی چنین یار
دشوار توان برید دشوار


تدبیر دگر جز این ندانم
کاین جان به سر تو برفشانم

...

از لیلی و مجنون اثر نظامی




 
 
رد خون
نویسنده : احمد - ساعت ٥:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٩/۱۱
 

دل من از تو شکسته,دل من بی تو مریضه/می دونم علاج دردم,ضربه ی یه تیغ تیزه

تیغو بر می دارم اما,تو یه جوری تو رگامی/که می ترسم رد خونم,دوستت دارم بنویسه



 
 
شوریدگی
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/٢٩
 

من به شوریدگیِ قلب تو امیدم بود

کامِ تلخی شده سهمم ز تو ای شیرینم

  


 
 
شراب
نویسنده : احمد - ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱٧
 

بدین افسونگری وحشی نگاهی 

مزن بر چهره رنگ بی گناهی

شرابی تو شراب زندگی بخش

شبی می نوشمت خواهی نخواهی

فریدون مشیری



 
 
از روی عادت
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۳٠
 

من بی تو مرده ام ، کی خدا ، اسم منو خط می زنه 

این قلب عاشق بعد تو ، از روی عادت می زنه

 



 
 
چی اومد سر عشق..
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۸/۱٥
 

هنوز باورم نیست که رفتی گلم،تو مثل حریری تو که سنگ نمی شی

مگه خاطراتم رو یادت نمیاد،چی اومد سر عشق که دلتنگ نمی شی؟

 



 
 
همین احساسشم خوبه
نویسنده : احمد - ساعت ۱:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٧/۱۱
 

تو رویای تو رو داشتن , تموم جونم آشوبه 

هنوز حس می کنم هستی, همین احساسشم خوبه



 
 
دل همچو سنگت
نویسنده : احمد - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/٢٥
 

دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی 

عجبست اگر نگردد که بگردد آسیابی
 



 
 
زندگانیم و زمین زندان ماست
نویسنده : احمد - ساعت ۳:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۸
 

زندگانیم و زمین زندان ماست
زندگانی درد بی درمان ماست
راندگانیم از بهشت جاودان
وین زمین زندان جاویدان ماست
گندم آدم چه با ما کرده است
کآسیای چرخ سرگردان ماست
جسم قبر و جامه قبرو خانه قبر
باز لفظ زندگان عنوان ماست
جمع آب و آتشیم و خاک و باد
این بنای خانه ی ویران ماست
نور را ما نی ، که اندر لانه ها
روز باران هر نمی طوفان ماست
احتیاج این کاسه ی دریوزگی
کوزه ی آب و تغار و نان ماست
آبروی ما به صد در ریخته است
لقمه نانی که در انبان ماست
جز به اشک توبه نتوان پاک کرد
لکه ننگی که بر دامان ماست
میزبان را نیز با خود می برد
مهلت عمری که خود مهمان ماست
خضر راه خویشتن باش ای فقیر
چشم گریان چشمه ی حیوان ماست

شهریار 



 
 
یک جام دگر
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱۳
 

من بی می ناب زیستن نتوانم

بی باده کشید بارتن نتوانم

من بنده آن دمم که ساقی گوید

یک جام دگر بگیر و من نتوانم

 خیام


 

 
 
به عشق شک دارم..
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۱
 

چه ابری پشت این پلکاست؟چقدر اشک دارم این روزا

می دونم عاشقی اما، به عشق شک دارم این روزا



 
 
زان یار دلنوازم..
نویسنده : احمد - ساعت ٤:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٥/٢٧
 
 

زان یار دلنوازم شکریست با شکایت

گر نکته دان عشقی بشنو تو این حکایت

بی مزد بود و منت هر خدمتی که کردم

یا رب مباد کس را مخدوم بی عنایت

رندان تشنه لب را آبی نمی‌دهد کس

گویی ولی شناسان رفتند از این ولایت

در زلف چون کمندش ای دل مپیچ کان جا

سرها بریده بینی بی جرم و بی جنایت

چشمت به غمزه ما را خون خورد و می‌پسندی

جانا روا نباشد خون ریز را حمایت

در این شب سیاهم گم گشت راه مقصود

از گوشه‌ای برون آی ای کوکب هدایت

از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود

زنهار از این بیابان وین راه بی‌نهایت

ای آفتاب خوبان می‌جوشد اندرونم

یک ساعتم بگنجان در سایه عنایت

این راه را نهایت صورت کجا توان بست

کش صد هزار منزل بیش است در بدایت

هر چند بردی آبم روی از درت نتابم

جور از حبیب خوشتر کز مدعی رعایت

عشقت رسد به فریاد ار خود به سان حافظ

قرآن ز بر بخوانی در چارده روایت


 
 
هر شب با تو
نویسنده : احمد - ساعت ٧:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۱٦
 

به یاد هر شب با تو ، هنوز هر شب رو بیدارم 

از این ساعتها انگاری ، یه ذره عشق طلب دارم..

 

 

 

 

 


 
 
پاییز سال بعد
نویسنده : احمد - ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٥/۸
 

دنیای ما اندازه ی هم نیست

من عاشق بارون و گیتارم

من روزها تا ظهر می خوابم

من هر شبو تا صبح بیدارم

دنیای ما اندازه ی هم نیست

من خیلی وقتا ساکتم سردم

وقتی که میرم تو خودم شاید

پاییز سال بعد برگردم

دنیای ما اندازه ی هم نیست

می بوسمت اما نمی مونم

تو دائم از آینده می پرسی

من حال فردامم نمی دونم

تو فکر یه آغوش محکم باش

اغوش این دیوونه محکم نیست

صد بار گفتم باز یادت رفت

دنیای ما اندازه ی هم نیست
 



 
 
پرواز
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/۱٩
 

خدا گفت ، بیایید کنار این لبه،

آنها گفتند:ما می ترسیم

خدا گفت :بیایید کنار این لبه.

آن ها آمدند ، خدا آن ها را هل داد،

و آن ها پرواز کردند

گوئیلائوم آپولینار
شاعر فرانسوی



 
 
افسانه
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٤/٢٦
 

  در شب تیره ، دیوانه ای کاو  
 دل به رنگی گریزان سپرده 
 در دره ی سرد و خلوت نشسته 
 همچو ساقه ی گیاهی فسرده 
 می کند داستانی غم آور 
 در میان بس آشفته مانده 
 قصه ی دانه اش هست و دامی 
 وز همه گفته ناگفته مانده 
 از دلی رفته دارد پیامی 
داستان از خیالی پریشان
 

 
 ای دل من ، دل من ، دل من 
 بینوا ، مضطرا ، قابل من 
 با همه خوبی و قدر و دعوی
از تو آخر چه شد حاصل من 
 جز سر شکی به رخساره ی غم ؟
آخر ای بینوا دل ! چه دیدی 
 که ره رستگاری بریدی ؟
 مرغ هرزه درایی ، که بر هر 
شاخی و شاخساری پریدی 
 تا بماندی زبون و فتاده ؟
 می توانستی ای دل ، رهیدن 
 گر نخوردی فریب زمانه 
 آنچه دیدی ، ز خود دیدی و بس 
 هر دمی یک ره و یک بهانه 
 تا تو ای مست ! با من ستیزی 
 تا به سرمستی و غمگساری 
 با فسانه کنی دوستاری 
 عالمی دایم از وی گریزد 
 با تو او را بود سازگاری 
 مبتلایی نیابد به از تو

.
.

نیما یوشیج 


 
 
لحظه
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٥
 

فقط چند لحظه کنارم بشین یه رویای کوتاه تنها همین

ته ارزوهای من این شده ته ارزوهای ما رو ببین

فقط چند لحظه کنارم بشین فقط چند لحظه به من گوش کن

هر احساسیو غیر من تو جهان ، واسه چند لحظه فراموش کن

برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر

فقط این یه رویا رو با من بساز همه ارزوهامو از من بگیر

نگاه کن فقط با نگاه کردنت منو تو چه رویایی انداختی

به هر چی ندارم ازت راضیم تو این زندگی رو برام ساختی

به من فرصت هم زبونی بده به من که یه عمره بهت باختم

واسه چند لحظه خرابش نکن بتی رو که یک عمر ازت ساختم

فقط چند لحظه به من فکر کن نگو لحظه چی رو عوض میکنه

همین چند لحظه برای یه عمر همه زندگیمو عوض میکنه

برای همین چند لحظه یه عمر همه سهم دنیامو از من بگیر

فقط این یه رویا رو با من بساز همه ارزوهامو از من بگیر

ترانه سرا : روزبه بمانی

خواننده : احسان خواجه امیری

 


 
 
گفتم بدوم
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/٢٦
 

گفتم:«بدوم تا تو همه فاصله ها را»
تا زودتر از واقعه گویم گله ها را

چون آینه پیش تو نشستم که ببینی
در من اثر سخت ترین زلزله ها را

پر نقش تر از فرش دلم بافته ای نیست
از بس که گره زد به گره حوصله ها را

ما تلخی نه گفتنمان را که چشیدیم
وقت است بنوشیم از این پس بله ها را

بگذار ببینیم بر این جغد نشسته
یک بار دگر پر زدن چلچله ها را

یک بار هم ای عشق من از عقل میندیش
بگذار که دل حل بکند مسئله ها را...

شاعر:محمد علی بهمنی



 
 
مینا
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۸
 

ز جهان دل بر کندم

تا شوری پیدا کردم

تو پریشان مو کردی

چون مجنون صحرا گردم

ز تو نوشین لب باشد

هم درمان و هم دردم

دلم از خون چون مینا لبریز و من خاموشم 

شب هجران جای می خوناب دل می نوشم

ز خیالت برخیزد بوی گل از آغوشم

تو سیه چشم از چشمم تا دوری من بیمارم

تو سیه گیسو هر شب در خواب و من بیدارم

تو لب میگون داری من اشک گلگون دارم

ز تو دل گر برگیرم از غم دیگر می میرم

بخدا دور از رویت از جان شیرین سیرم

 

ز جهان دل بر کندم

تا شوری پیدا کردم

تو پریشان مو کردی

چون مجنون صحرا گردم

ز تو نوشین لب باشد

هم درمان و هم دردم

خواننده :مهسا و مرجان وحدت


 
 
جاده
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٠
 

آن جاده ای را برگزیدم که کمتر پیموده شده بود و این گونه بود که دیگر گونه زیستم..

 

رابرت فراست شاعر آمریکایی

 


 
 
جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢
 

جزای آن که نگفتیم شکر روز وصال
شب فراق نخفتیم لاجرم ز خیال

بدار یک نفس ای قاید این زمام جمال
که دیده سیر نمیگردد از نظر به جمال

دگر به گوش فراموش عهد سنگین دل
پیام ما که رساند مگر نسیم شمال

به تیغ هندی دشمن قتال مینکند
چنان که دوست به شمشیر غمزه قتال

جماعتی که نظر را حرام میگویند
نظر حرام بکردند و خون خلق حلال

غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود
عجب فتادن مردست در کمند غزال

تو بر کنار فراتی ندانی این معنی
به راه بادیه دانند قدر آب زلال

اگر مراد نصیحت کنان ما اینست
که ترک دوست بگویم تصوریست محال

به خاک پای تو داند که تا سرم نرود
ز سر به درنرود همچنان امید وصال

حدیث عشق چه حاجت که بر زبان آری
به آب دیده خونین نبشته صورت حال

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقیست
که ذکر دوست نیارد به هیچ گونه ملال

به ناله کار میسر نمیشود سعدی
ولیک ناله بیچارگان خوشست بنال


 
 
تاب بنفشه می دهد طره مشک سای تو
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٩/٢۸
 

تـاب بنفــشه می دهــد طــره مشـک سـای تـــو             پـرده غنـچـه مـی درد خـنــده دلگشـای تو

ای گل خوش نسیــم من بلـبـل خویش را مســوز            کز سر صدق میکنـد شب همه شـب دعـای تو

من کــه ملــول گشتـمی از نفـــس فرشتـگـــان               قـــال و مقــال عـالمی می کـشـم از برای تو

دولـت عشـق بین که چـون از سر فقـر و افـتـخـار             گوشــه تاج سلــطنت می شــکـنـد گدای تو

خرقـــه زهــد و جـام مـی گرچه نه در خور همند              ایـن همـه نقــش می زنـم از جهـت رضای تو

شــــور شـراب عـشـق تـو آن نفســم رود ز ســر             کـاین ســر پرهــوس شـود خـاک در سرای تو

شـاه نشیـن چشــم من تکـیه گـه خیــال توسـت           جای دعــاسـت شـاه من بـی تـو مـباد جای تو

خوش چمنی است عارضت خاصه که در بهار حسن        حافـظ خوش کلـام شد مرغ سخـن سـرای تــو


 
 
سرم از خدای خواهد...
نویسنده : احمد - ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٩/۱٥
 

سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد

 که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی

دل من نه مرد آن است که با غمش بر آید

مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی

 

سعدی


 
 
یک روز دلگیر
نویسنده : احمد - ساعت ۱:٠٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/٥
 

همه چیز از یک روز دلگیر شروع شد


با چشم قشنگت دلم رو به رو شد

 

یه قطره چکید از چشای زلالت

همون قطره بس بود دلم زیر و رو شد..

 

 


 
 
چشات قشنگه گل من
نویسنده : احمد - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

نپرس چرا این دل تنگ پیش تو گیره گل من

نپرس چرا واسه چشات هنوز می میره گل من

نپرس چرا دلم فقط واسه تو تنگه گل من

 تقصیر قلب من نذار,چشات قشنگه گل من


 
 
چشات قشنگه گل من
نویسنده : احمد - ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٧/۱٢
 

نپرس چرا این دل تنگ پیش تو گیره گل من

نپرس چرا واسه چشات هنوز می میره گل من

نپرس چرا دلم فقط واسه تو تنگه گل من

 تقصیر قلب من نذار,چشات قشنگه گل من


 
 
انتخاب
نویسنده : احمد - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٢٥
 

درگیر رویای توام

منو دوباره خواب کن

دنیا اگه تنهام گذاشت

تو منو انتخاب کن

دلت از آرزوی من

انگار بی خبر نبود

حتی تو تصمیمای من

چشمات بی اثر نبود

خواستم بهت چیزی نگم

تا با چشام خواهش کنم

درا رو بستم روت تا

احساس آرامش کنم

باور نمی کنم ولی

انگار غرور من شکست

اگه دلت میخواد بری

اصرار من بی فایدست

هر کاری میکنه دلم

تا بغضمو پنهون کنه

چی میتونه فکر تو رو

از سر من بیرون کنه

یا داغ رو دلم بذار

یا که از عشقت کم نکن

تمام تو سهم منه

به کم قانعم نکن


 
 
عشق چشای تو
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٥
 

می خوام از عشق چشای تو بمیرم, می خوام دستای قشنگتو بگیرم

می خوام حتی شده من بمیرم اما, یه کمم اشک توی چشم تو نبینم


 
 
آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٩
 
آنان که خاک را به نظر کیمیاکنند     آیا بود که گوشه چشمی به ما کنند
دردم نهفته به ز طبیبان مدعی     باشد که از خزانه غیبم دوا کنند
معشوق چون نقاب ز رخ در نمی‌کشد     هر کس حکایتی به تصور چرا کنند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست     آن به که کار خود به عنایت رها کنند
بی معرفت مباش که در من یزید عشق     اهل نظر معامله با آشنا کنند
حالی درون پرده بسی فتنه می‌رود     تا آن زمان که پرده برافتد چه‌ها کنند
گر سنگ از این حدیث بنالد عجب مدار     صاحب دلان حکایت دل خوش ادا کنند
می خور که صد گناه ز اغیار در حجاب     بهتر ز طاعتی که به روی و ریا کنند
پیراهنی که آید از او بوی یوسفم     ترسم برادران غیورش قبا کنند
بگذر به کوی میکده تا زمره حضور     اوقات خود ز بهر تو صرف دعا کنند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان     خیر نهان برای رضای خدا کنند
حافظ دوام وصل میسر نمی‌شود     شاهان کم التفات به حال گدا کنند

 حافظ


 
 
همسفر عشق
نویسنده : احمد - ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٢/۱٦
 

چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش

گفتم که عطش می‌کشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بده گر چشمه‌ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه‌ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز


 


 
 
هیچ کس تنهاییم را حس نکرد
نویسنده : احمد - ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۱٦
 
هیچ کس ویرانیم را حس نکرد
وسعت تنهاییم را حس نکرد

در میان خنده های تلخ من
گریه ی پنهانیم را حس نکرد

در هجوم لحظه های بی کسی
درد بی کس ماندنم را حس نکرد
 
آآنکه با آغاز من مانوس بود
لحظه ی پایانیم را حس نکرد
 

 
 
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت
نویسنده : احمد - ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱/۳۱
 

شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت


گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار بربست و به گردش نرسیدیم و برفت


بس که ما فاتحه و حرز یمانی خواندیم

وز پیش سوره‌ی اخلاص دمیدیم و برفت


عشوه دادند که بر ما گذری خواهی کرد

دیدی آخر که چنین عشوه خریدیم و برفت


شد چمان در چمن حسن لطافت لیکن

در گلستان وصالش نچمیدیم و برفت


همچو حافظ همه شب ناله و زاری کردیم

کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت

حافظ


 
 
تو بخند
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/٢٥
 

        تو چشات برای من مقدسه
                                  خنده ی لبات گلم برام بسه

        تو بخند شده به چشم خیس من
                                  خنده هات برای قلبم نفسه


 
 
سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۱۱/۳
 

سرمست شد نگارم بنگر به نرگسانش
مستانه شد حدیثش پیچیده شد زبانش

گه می فتد از این سو گه می فتد از آن سو
آن کس که مست گردد خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ما را از او مترسان
من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه
برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه ای که آید در دل ز یار گوید
جان بر سرش فشانم پرزر کنم دهانش

آن روی گلستانش وان بلبل بیانش
وان شیوه هاش یا رب تا با کیست آنش

این صورتش بهانه ست او نور آسمانست
بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد
پس این جهان مرده زنده ست از آن جهانش

                                                                                    
                                                                                                 مولانا

 


 
 
سلام آخر
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/۸/۱٢
 

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه


 
 
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٧/٧
 

 
وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

 وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم  نه عقل بود و نه دلی

 چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

 آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

 آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

 چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

افشین یداللهی

 


 
 
دل سنگت نمی سوزه
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٦/٢٦
 

دلم تو حسرت لبهات/داره هر لحظه می سوزه
برای این دل عاشق/ دلت اصلا نمی سوزه
دل سنگت نمی سوزه/دل سنگت نمی سوزه

داره تو آتیش عشقت/همه دنیام می سوزه
تو دنیامی, تو این آتیش/دلت اما نمی سوزه
مگه سنگ هم می سوزه؟
دل سنگت نمی سوزه/دل سنگت نمی سوزه


 
 
همدم
نویسنده : احمد - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٦/۸
 

کــ ــنـــــارم هــــستی و اما دلــــم تنــگ مــــیشه هر لحظه
خودت میدونــی عـــادت نــیــست فقط دوســت داشتنه محضه


کــ ــنـــــارم هــــستی و بــ ــازم بـــهــــونه هامو میگیرم
میگم وای چقدر ســــ ـــرده میام دســـتـــاتـــو مــیگــیرم


یه وقت تـــنــها نری جایی که از تنهایی میمیرم
از اینجا تا دمه در هم بری دلشوره میگیرم


فقط تو فکر این عـــشـــقم تو فکر بودنه بــــا هم
مـــحاله پــیشه من باشی برم سر گرم کاری شم


میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست بگم 

 خیلی دوســـتـــت دارم


تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری


یه جورایی خود آزاری


کــ ــنـــــارم هــــستی و انگار همین نزدیکیاست دریا
مگه موهاتو وا کردی که موجش اومده اینجا


قشنگه ردپای عشق بیا بی چتر زیر برف
اگه حاله منو داری میفهمی یعنی چی این حرف

میدونم که یه وقتایی دلت میگیره از کارم
روزهایی که حواسم نیست بگم خیلی دوســـتـــت دارم


تو هم مثل منی انگار از این دلتنگی ها داری
تو هم از بس منو میخوای یه جورایی خود ازاری..


 
 
چند سال از امشب بگذره
نویسنده : احمد - ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/٢٠
 

 چیزی نمیتونم بگم قراره از من بگذری

چیزی نگو میفهممت باید از این خونه بری

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم خاموشه خاموشت کنم

تنها ای هامو بعد از این با قلب کی قسمت کنم

واسه فراموش کردنت باید به چی عادت کنم

تو باید از من رد بشی من باید از تو بگذرم

کاری نمیتونم کنم باید بیفتی از سرم

بعد از تو باید با خودم تنهای تنهای سر کنم

یه عمر باید بگذره تا امشب و باور کنم

چند سال از امشب بگذره تا من فراموشت کنم

تا با یه دریا تو خودم خاموشه خاموشت کنم

چند سال از امشب بگذره با من یکی هم خونه شه

احساس امروزم به تو تنها یه شب وارونه شه


 
 
منو ببخش
نویسنده : احمد - ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۸/٢۱
 

تو رو به خدا برای من مواظب خودت باش...

 
گریه نکن آروم بگیر به فکر زندگیت باش...

 

غصه ام میشه اگه بفهمم داری غصه می خوری...

 

شکایت از کسی نکن با این که خیلی دلخوری...

دلت نگیره مهربون...

 

عاشقتم اینو بدون...

دلم گرفته می دونی...

از هم جدا کردنمون...

دل نگرونتم همش...

اگه خطا کردم ببخش...

بازم منو بخاطر تموم خوبیات ببخش...

منو ببخش...

منو ببخش...

اصلا فراموشم کن و...

فکر کن من رو نداشتی...

اینجوری خیلی بهتره بگو منو نخواستی...

برو بگو تنهایی رو خیلی زیاد دوستش داری...

اگه تو تنها بمونی با کسی کاری نداری...

دلت نگیره مهربون...

 

 عاشقتم اینو بدون...

 

دلم گرفته می دونی...

 

از هم جدا کردنمون...

 

دل نگرونتم همش...

 

اگه خطا کردم ببخش...

 

بازم منو بخاطر تموم خوبیات ببخش...

 

منو ببخش...

 

منو ببخش...

 


 
 
شرح پریشانی
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٢/۱
 

مدتی شـد کــه در آزارم و می دانــی تو
      به کمنــد تـو گـرفتـارم و می دانــی
تو
     از غم عشـق تــو بیمارم و می دانــی
تو
     داغ عشق تو به جـان دارم و می دانــی
تو
           خـون دل از مژه می بارم و می دانــی
تو
                 از بـرای تـو چنیـن زارم و می دانــی تو


                                      چارهٔ من کن و مگذار که بیچاره شوم ....

                                                                            
                                                                                                وحشی بافقی


 
 
چقدر؟
نویسنده : احمد - ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٢
 

میان جان دو انسان چنان نزدیک به هم

چقدر فاصله است؟

آخر چقدر فاصله؟ آه

چقدر ماندن در هاله ی تبسم و شرم؟

چقدر بودن در پرده ی سکوت و نگاه؟

چقدر دوری از آفتاب آن لبخند

چقدر محروم از سایه سار آن گیسو

چقدر باید سرکرد بی نوازش او

چقدر؟

چقدر...؟چقدر؟

به اصطکاک دل سنگ گوش دادن ها

به حکم مبهم تقدیر سرنهادن ها

بشر چقدر به درمان عشق درمانده است؟

مگر جقدر ازین عمر بی ثمر مانده است؟

 

مگر چه کاری خوشتر ز دوست داشتن؟

مگر که عشق گناهی برای زن و مرد است؟

چقدر باید بر این گناه تاوانی داد؟

چقدر باید خاموش ماند تا جان داد؟

چقدر پرسه زدن در خیال با اندوه؟

چقدر صبر؟ چه صبری به سنگینی کوه؟

چقدر سرخ شدن زیر تازیانه شوق؟

چقدر بی تو نشستن در این سکوت و ستوه؟

چقدر بی تو به دنباله خویش گردیدن؟

کویر حوصله را با تو در نور دیدن؟

میان جان دو عاشق چنین به هم نزدیک

چقدر باید مشتاق ماندو ماند صبور

چقدر باید نزدیک بود واز هم دور؟

چقدر؟

        چقدر؟...            

     (فریدون مشیری)


 
 
 
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۱۱/٢٦
 

 

خوابیم و با خطاب تو بیدار می شویم             
مستیم و با عتاب تو هشیار می شویم

 حلاج پیشه ایم و گمانم که عاقبت
با حلقه های موی تو بر دار می شویم

 فرجام تلخ ِ قصه ی ابلیس است سهم  ما
وقتی به دام سجده گرفتار می شویم

 چشم تو بود میوه ی ممنوع ِ عشق و ما
روزی از این دسیسه خبردار می شویم

 همواره قصه های من و تو شنیدنی است
ما آن حکایتیم که تکرار می شویم ...

 مصطفی رستگاری