فراسوی نیک و بد

آنچه از سر عشق انجام می شود،فراسوی نیک و بد است. نیچه

 
مصطفی مستور
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
 

سلام بعد از یه وقفه به خاطر میان ترما در خدمتتون هستم امیدوارم میان ترما رو خوب داده باشید

قرار بود مصطفی مستور رو معرفی کنم    چشم

مصطفی مستور نویسنده ی مورد علاقه ی منه تقریبا همه ی کتاباش رو خوندم سبک خاص نویسندگی و نوع دید خاصش به مسایل مختلف مثل اندوه  زندگی  عشق  هدف زندگی  وضعیت جامعه و...باعث شده که این قدر از کتاباش خوشم بیاد

کتاباش تا حدی روشنفکرانه هستن و _مخصوصا داستان کوتاهاش_ قصه ی درست و حسابی ندارن ولی به نظر من بعضی ازجمله هاش به یک کتاب می ارزن.. هیچ کدوم از کتاباش بالای ١٠٠صفحه نیستن ولی خیلی پر محتوا هستن  پر فروش ترین کتابش ((روی ماه خداوند را ببوس))با فروش بیش از ١٠٠٠٠٠جلد بوده آخرین کتابش هم(( تهران در بعد از ظهر ))بود که انصافا عالی بود

کتاب مورد علاقم از مستور((من گنجشک نیستم))هست.این کتاب رو سر کلاس فارسی عمومی(ترم یک)معرفی کردم.استاد هر جلسه به ما فرصت می داد تا کتاب معرفی کنیم.انصافا که بهترین استاد و معلم عمرم بودن خیلی ازشون چیزی یاد گرفتم...

توی ادامه ی مطلب چیزایی که موقع معرفی کتاب گفتم و قسمتی از کتاب که سر کلاس  خوندم  رو نوشتم...


داستان این کتاب در یک مرکز درمان بیماران روانی جریان دارد با انسان هایی با ذهنهاایی پر از سوال...این مرکز سعی در درمان این افراد داردیکی از قوانین این مرکز عدم ارتباط افراد با زنان است اما یکی از بیماران به نام یاقوت عاشق دختری در خارج از مرکز شده و با برگه ی مرخصی کس دیگری به دیدن او رفته است.یاقوت اعتقادات خاص و متفاوتی در مورد عشق و دوست داشتن دارد.در این قسمت از داستان ابراهیم به اتاق دانیال رفته تا از او در مورد عشق یاقوت به آن دختر و این که آیا دانیال برگه مرخصی اش را به یاقوت داده بپرسد...

می گویم((کار تو بوده؟تو به یاقوت برگه ی مرخصی ات رو دادی؟))
((نه گمونم کار امیر ماهان بود اما یاقوت یه بار عکس دختره رو نشونم داد دختره محشره ابراهیم بش گفتم که دختر محشریه.به خاطر تراکم معصومیتی که توی چشم هاش بود.اسمش پروینه.گفت اگه بخوای می تونی عکس رو برداری واسه خودت.گفت دوست داره همه عکسش رو داشته باشند.)).........می گویم:((خودش این رو بهت گفت؟خودش گفت عکس رو بردار؟))به او نگاه می کنم دانیال توی جیب های کتش دنبال چیزی میگردد 
 (( چیز  حکیمانه تری هم گفت))    
می گویم:((حکیمانه؟))                                      
(( آره این حکیمانه ترین حرفی بود که از یاقوت شنیده بودم به اندازه ی صد تا از این کتابا که این جا هس حکمت درش بود))                                                           
انگار بخواهد موج بغضی را که توی گلوش جمع شده پس بزند دقیقه ای سکوت می کند بعد می گوید:((می خوای عکسش رو ببینی؟))
هنوز توی جیب هاش را می گردد..     
  عکسی از جیب بغل کتش بیرون می آوردو می گذارد روی میز.عکس را بر می دارم و زل می زنم به آن و البته((تراکم معصومیتی))را که دانیال می گوید مطلقا در چشم های دختر توی عکس نمی بینم                                                                            
می گویم:((اون حرف حکیمانه ش چی بود؟))                                                        
((گفت دوست داره همه _همه ی مردم دنیا_دختره رو دوست داشته باشند.گفت از این که فقط خودش دختره رو دوست داشته باشه احساس خفت و حقارت می کنه.گفت پروین بزرگ تر از اونه که تنها یه نفر عاشقش باشه))....