فراسوی نیک و بد

آنچه از سر عشق انجام می شود،فراسوی نیک و بد است. نیچه

 
بازم چاپ شدم
نویسنده : احمد - ساعت ٥:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢
 

سلام

اگه یادتون باشه توی مطلب چاپ شدم نوشتم که یه مطلب از وبلاگم توی شماره ی 312
مجله همشهری جوان چاپ شد.
حالا دوباره یکی از مطالب وبلاگمو فرستادم که این بار توی شماره ی 320شنبه8مرداد90 چاپ شد.لبخند
این بار قسمتی از مطلب رژلب رو فرستادم.البته ترجیح دادن که با اسم زنگ خطر مطلب رو چاپ کنند(خداییش هم نمی شد توقع داشت با همون اسم رژلب چاپ بشه)
به هر حال این متن مطلب من که توی صفحه ی 6 چاپ شد و البته یه عکس از مجله تا مستند باشه.

                                       زنگ خطر

لیست خرید را برداشتم و از خوابگاه بیرون آمدم.رفتم اون طرف خیابون تا به لبنیاتی بروم.داشتم به مغازه ها
نگاه می کردم.یک دختر بچه دستم را کشید و گفت:((آقا,آقا لطفا آدامس بخرید,تو رو خدا,دعا می کنم همه نمره هاتون 20 شه))نگاهی به دختر کردم.((تو رو خدا خیلی گشنمه,می خوام یه چیزی بخورم,تو رو خدا,تو رو خدا))دلم سوخت.برای خودم و هم اتاقی هام آدامس خریدم.خیلی خوشحال شد و شروع به دویدن کرد.وارد لبنیاتی شدم.لیست را بیرون آوردم و به فروشنده دادم.فروشنده شروع به آماده کردن آنها کرد.سرانگشتی حساب کرده بودم,با قیمت هایی که می دانستم حدود 17 هزار تومن می شد.18 هزار تومن روی پیشخوان گذاشتم.مشغول تماشای تلویزیون مغازه شدم.تحلیل خبری بود.یک کارشناس داشت علل تورم بی سابقه ی یک درصدی در یک کشور اروپایی را بررسی می کرد.حرفش تمام شد.کارشناس دوم در مورد زنگ خطر و شمارش معکوس نابودی اقتصاد آن کشور می گفت.
کارشناس سوم داشت در مورد....آقا ببخشید..صدای فروشنده بود.لبخند زدم وگفتم:پول را گذاشتم روی پیشخوان.گفت:بله دیدم ولی شد 21700قابلی هم نداره.بقیه پول را به او دادم.
تشکر کردم و اومدم بیرون.
داشتم به مغازه ها نگاه می کردم.یک دختر بچه با خوشحالی از یک مغازه بیرون دوید.یک رژ لب توی دستش بود.همون دختری بود که ازش آدامس خریده بودم.