فراسوی نیک و بد

آنچه از سر عشق انجام می شود،فراسوی نیک و بد است. نیچه

 
راکت
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/٤/۱٢
 

دیروز سر کوچه ی ما یک مغازه ی لوازم ورزشی افتتاح شد.
امروز رفتم خرید.سلام کردم,پنج فروشنده ی دختر و زن از جلو,جلو متمایل به راست,چپ,جنوب شرق و شمال غرب
جواب سلام دادند.برای اینکه گیج نشم توی ذهنم شماره گذاریشان کردم.دومی به گرمی گفت:شما قبلا هم از ما خرید کردید درسته؟

پنجمی گفت:بله قیافشون خیلی آشناس.عجیب بود,من چه طور از مغازه ای که دیروز
افتتاح شده بود خرید کرده بودم و خودم خبر نداشتم؟کم نیاوردم و
گفتم:بله,حافظتون خیلی قویه.چهارمی گفت:با برادرتون هم بودید.من که جوگیر
شده بودم گفتم:نه ایشون دایی من بودند,خیلی شبیه من هستند.اولی که انگار تازه
از خواب بیدار شده بود گفت:چیزی احتیاج داشتید؟برای اینکه تبعیضی قائل نشوم سرم را پایین انداختم و گفتم:بله,راکت بدمینتون.با شنیدن این کلمه تکاپوی عجیبی بینشان افتاد.دومی به سمت چپ حرکت کرد,پنجمی دخل را باز کرد,چهارمی خورد به سقف,سومی که به سرعت همه جا را می گشت در حالی که نفس نفس می زد,لبخند زد و گفت:تا حالا هر کس از ما راکت بدمینتون خریده راضی بوده!اولی در حالی که اطرافش را نگاه می کرد زیر لب متفکرانه
تکرار می کرد:راکت بدمینتون,راکت بدمینتون. بالاخره چهارمی با غرور و افتخار راکت را روی میز گذاشت.سومی نگاه تحسین آمیزی به او کرد.پنجمی به او تبریک گفت.
اشک شوق در چشمان اولی حلقه زد.لبخند رضایت بر لبان دومی نشست.
من دوباره نگاهی به راکت کردم و گفتم:خیلی ممنون,ولی من راکت بدمینتون می خواستم نه راکت پینگ پنگ!