فراسوی نیک و بد

آنچه از سر عشق انجام می شود،فراسوی نیک و بد است. نیچه

 
چاپ شدم
نویسنده : احمد - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٠/۳/۱٧
 

سلام

دوستای قدیمیتر یادشونه که توی ماه دی یه مطلب گذاشتم
به اسم دو صحنه ی متفاوت

چند روز پیش این مطلب رو به عنوان یادداشت به همشهری جوان ایمیل کردم(البته به صورت خلاصه)که توی شماره ی ٣١٢دوشنبه ١۶خرداد ٩٠ چاپ شدلبخند

اگه این شماره رو بخرید یادداشتم رو می بینید که البته چون اسممو یادم رفته بود به اسم بی نام چاپ شدهناراحت

این هم متن یادداشت که مستقیم از میلم کپی کردم و یه عکس از مجله تا مستندتر باشه

  دو صحنه ی متفاوت

صحنه ی اول:دی 88من ترم یک هستم.موقع امتحانات است.ساعت 7 بیدار می شوم.صبحانه می خورم و به دانشگاه می روم تا درس بخوانم.کمی دیرتر از روزهای دیگه می رسم,یعنی 8:30به جای 8.سالن مطالعه پر شده و جا گیرم نمی آید.می روم توی حیاط و کمی درس می خوانم.دوباره می روم توی سالن مطالعه,یکی از دوستانم را
می بینم.ساعت 10 امتحان دارد.باهاش صحبت می کنم تا وقتی که خواست برود سر جلسه جایش را فقط به من بدهد.ساعت نزدیک 10 است او می رود و من جایش را می گیرم.
صحنه دوم:دی ٨٩ من ترم سه هستم.موقع امتحانات است.ساعت٨:٣٠آلارم گوشیم روشن می شود.قطعش می کنم و کمی می خوابم.ساعت ٩ تصمیم می گیرم بیدار شوم 
ساعت ٩:٣٠واقعا بیدار می شوم.صبحانه می خورم.فردا امتحان دارم.ساعت ١١ به دانشگاه می روم.
می روم سالن مطالعه تا درس بخوانم.گوشیم را توی شارژ گذاشته ام وکمی ازم دور است.بعد از چند دقیقه گوشیم زنگ خورد.با عجله به طرف گوشیم دویدم و از شارژ در آوردم و سایلنت کردم و سریع از سالن مطالعه بیرون رفتم و
 !جواب دادم.وقتی برگشتم از کار خودم خندم گرفت.چون غیر از من فقط یک نفر دیگه توی سالن مطالعه بود
!نکته:ترم پاییز ٨٨ سالن مطالعه مختلط و ترم پاییز ٨٩ سالن مطالعه ها جدا بود