فراسوی نیک و بد

آنچه از سر عشق انجام می شود،فراسوی نیک و بد است. نیچه

 
خاطرات
نویسنده : احمد - ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٥/۱٦
 

می دانی من چه فکر می کنم؟ اینکه شاید خاطرات مردم سوخت هستند، می سوزند تا زنده بمانند. چه آن خاطرات حقیقتاً اهمیت داشته باشند و چه نداشته باشند، هنگامی که پای ادامه حیات در میان باشد دیگر میزان اهمیت آن ها مهم نیست. در این زمان آن ها فقط سوخت هستند. ستون های تبلیغات در روزنامه، کتاب های فلسفی، عکس های مستهجن مجلات، یک بسته اسکناس ده هزار ینی، هنگامی که آن ها را آتش بزنید، همه آن ها تنها کاغذ هستند. آتش در حال سوختن به چیزهایی مانند، آه این کانت است، آه این نسخه عصر یومیوری است یا چه اندام زیبایی، فکر نمی کند. آن ها هیچ چیزی جز تکه پاره های کاغذ نیستند. آن ها همه مانند هم هستند. خاطرات مهم، خاطرات نه چندان مهم، خاطرات کاملاً بی مصرف هیچ فرقی میان آن ها نیست. آن ها همه تنها سوخت هستند.

از کتاب بعد از تاریکی اثر هاروکی موراکامی 


 
 
ستاره دریایی
نویسنده : احمد - ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۳٠
 

روزی مردی دانشمند که نویسنده ای توانا بود و داستان ها و شعرهایش طرفداران بسیار داشت. برای نوشتن رمان جدیدش به منطقه ای ساحلی رفت تا از سکوت و زیبایی آن منطقه برای نوشتن استفاده کند. یک روز که برای قدم زدن به کنار دریا می رفت. از دور مردی را دید که به شکل جالبی می رقصید و حرکاتی شبیه رقص می کرد. وقتی به او نزدیک شد دید او نمی رقصد بلکه خم می شود و از روی زمین ستاره های دریایی برجا مانده از مد شب گذشته را بر میدارد و بعد به سوی ساحل می دود و آنها را به پشت موجها پرت می کند. نویسنده علت این کار را از آن مرد پرسید. آن مرد جواب داد ستاره های دریایی تا چند ساعت دیگر که آفتاب بالا می آید می میرند و من آنها را به دریا برمیگردانم. آنها از مد شب گذشته مانده اند و حالا زمان جزر شده و آنها به دریا بازنگشته اند. نویسنده از آن مرد پرسید: مگر نمی بینی این ساحل هزاران کیلومتر امتداد دارد، و تلاش تو برای اینهمه ستاره دریایی که در سراسر ساحل مانده اند فایده ای ندارد؟ 

آن مرد بدون آنکه جوابی بدهد. خم شد و ستاره دریایی دیگری را برداشت. به سوی ساحل دوید و آن را به پشت موج های خروشان انداخت. و بعد برگشت و گفت برای این یکی که فایده داشت!.. نویسنده وقتی به کلبه اش برگشت تمام مدت به فکر آن جوان و کارش بود. صبح روز بعد از خواب بیدار شد و به ساحل رفت و همراه با آن جوان تمام روز مشغول پرتاب کردن ستاره های دریایی در آب شد....


 
 
لحظه ی آخر
نویسنده : احمد - ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٥
 

نمی ترسم اگه گاهی دعامون بی اثر میشه

همیشه لحظه ی آخر خدا نزدیک تر میشه

لبخند


 
 
چیزی که از آن ها می سازیم
نویسنده : احمد - ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/٢٢
 

- می دانی جوزف، در برابر هر زن زیبا مرد بیچاره ای هست که از بودن با او خسته شده!

- من با چنین وضع دشواری آشنایی دارم. خواستنی ترین زنان اغلب خطرناک ترین زنان هستند. و البته نه به خاطر چیزی که هستند، بلکه به خاطر چیزی که ما از آن ها می سازیم، خیلی غم انگیز است!

از کتاب وقتی نیچه گریست اثر اروین د. یالوم



 
 
خدا هست
نویسنده : احمد - ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٦/٤/۱٩
 

خدا هست

خدا هست 

خدا هست

خدا هست

خدا هست

خدا هست

خدا هست

....


 
 
لب او بر لب من..
نویسنده : احمد - ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٦/٢۳
 

لب او بر لب من، این چه خیالست و تمنا؟

مگر آنگه که کند کوزه گر از خاک سبویم

سعدی



 
 
تهمت
نویسنده : احمد - ساعت ٦:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٥
 

ما وقتی به کسی تهمت میزنیم در واقع مجوز آن کار را برایش صادر میکنیم چون بعد از چند بار متهم شدن  با خودش میگوید  من چه اینکار را  بکنم چه نکنم متهمم بنابراین ....

از فیلم آتش بس 2 تهمینه میلانی



 
 
نگاهت آبیست..
نویسنده : احمد - ساعت ٩:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٢٠
 

رنگ چشمان تو در آینه مردم دیدند

من از آیینه شنیدم که نگاهت آبیست..


 
 
خوشبختی
نویسنده : احمد - ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٥/٥
 

خوشبختی خودخواه است...

از کتاب کرگدن اثر اوژن یونسکو



 

 

 


 
 
قانون عشق
نویسنده : احمد - ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٤/٤/۳٠
 

-عشق همیشه بی قید و شرط است.

-دردهایی در این دنیا هست, به آن عظمت که دیگر در برابر آنها از اشک کاری ساخته نیست.

-کسی را که دوست داری باید بیش از همه عذاب بدهی. قانون عشق همین است

 

از کتاب قطار به موقع رسید هاینریش بل


 
 
← صفحه بعد